ای کاش همه ما گوشی شنوا، چشمانی بینا و زبانی گویا داشتیم، ای کاش
من آرزومند چیزی نیستم وقتی آرزوی دیگران نابودی آبادی خویش است
چه می توانم گفت وقتی عزیز ترین کسان ام در پی نابودی خویش باشند
چه می توانم گفت وقتی روشنی روز را انکار کنند
چه می توانم گفت وقتی حقیقت را نبینند و جوری وانمود کنند که انگار حقیقت را نمی بینند
چه می توان کرد
چه می گذرد در سر این مردمان که این گونه بی قرارند، این گونه در ستیز اند
این گونه از زمین و زمان نالان اند
و این گونه مهر ورزی و شفقت را فراموش کرده اند
باید صبور بود
باید تلاش کرد
آنکس که می داند ساختن چیست نباید ویران کند
باشد که همه شاد باشند
باشد که همه رها باشند
باشد که همه انسان ها شاد باشند
باشد که مهر و شفقت در زندگی همه ما جاری باشد
شاعران بینوا خوانند شعر با نوا وز نوای شعرشان افزون نمیگردد نوا
طوطیاند و گفت نتوانند جز آموخته عندلیبم من که هر ساعت دگر سازم نوا
اندر آن معنی که گویم بدهم انصاف سخن پادشاهم بر سخن، ظالم نشاید پادشا
باطلی گر حق کنم عالم مرا گردد مقر ور حقی باطل کنم منکر نگردد کس مرا
گوهر ار در زیر پای آرم کنم سنگ سیاه خاک اگر در دست گیرم سازم از وی کیمیا
گر هجا گویم رمد از پیش من دیو سپید ور غزل خوانم مرا منقاد گردد اژدها
کس مرا نشناسد و بیگانه رویم نزد خلق زانکه در گیتی ز بیجنسی ندارم آشنا
شعر از : مسعود سعد سلمان
روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار آسیب دید و دردش آمد
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد
یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند و ارتعاش های ذهنی زندگی های قبلی تو آن را جذب کرده اند و در واقعيت وجود ندارند
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت
یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند
یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است تو حتما می توانی موفق شوی!!
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی یا بمیری برو خدا رو شکر کن!
فرد بیسوادی از آنجا می گذشت ، طنابی برای او انداخت او را از چاه بيرون آورد
داستان چاه و طناب و فرد بی سواد هیچ ارتباطی به وضعیت اسف بار یک ملت و کارشناسی های مسئولان متخصص آن کشور ندارد!
منبع: ایمیل دوست خوب ام مراداف
در کتاب معاد نوشته ایت اله دستغیب شیرازی ایشان از پیامبر اسلام نقل قول می کنندکه رسول خدا فرمود:هر مومن که شهید می شود در بهشت قصری انتظارش را می کشد که در آن قصر70 حجره است و هر حجره دارای 70 تخت است و بر هر تختی 70 فرش گسترانده اند و بر هر فرشی 70 حوری نشسته و انتظار آن شهید کشته شده در راه اسلام را می کشند .با بررسی این سخن و با یک ضرب ساده ریاضی می توان به این نتیجه رسید که بر طبق سخنی که از رسول خدا نقل شده ،7 به توان 4 حوری یعنی رقمی معادل 24010000(حدود 24 میلیون ) حوری بهشتی فقط در انتظار یک شهید اسلامی می باشد . با فرض اينكه هر كدام از فرشها 6 متر مربع باشد مساحت كل فرش ها مي شود 2058000 مترمربع با در نظر گرفتن 20% راهرو ها و راه پله و فضاهاي بدون فرش، مساحت كاخ 2469600 متر مربع به دست مي آيد.كه مي شود عمارتي با زير بناي 200 متر در 200 مترو 62 طبقه به ارتفاع 186 متر پر از حوري فقط براي يك شهيد اسلامي. با فرض اينكه هر حوری تنها یک ساعت در خدمت شهيد مورد نظر باشد بعد از 2740 سال كار بدون وقفه نوبت به آخرين حوري مي رسد.
البته به نظر می رسد شیوه محاسبه سال و ماه در دنیای دیگر قابل قیاس با زمان کمی زمینی نباشد و زمان در آن جهان از نوع زمان کیفی و یا زمان کشفی باشد بنابراین این مسئله ای نیست که بتوان در مدت زمان بسیار کوتاهی به حوری های یاد شده اظهار ارادت نمود. حساب و کتاب آخرت با دنیای مادی بسیار متفاوت است و چه بسا علم اعداد و ارقام و شیوه محاسبه در آن جهان به گونه عقب افتاده زمینی نباشد!!!
فرد در موقعی ساخته می شود که کوشش می کند تا دیگران را بسازد
آنکه وظیفه اش ساختن است نباید ویران کند
ویران کردن ساده تر از ساختن است
برای ساختن باید باغبان بود نه شبان
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش برجفای خار حجران صبر بلبل بایدش
مي گويند در زمانهاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست كار با ارزشي انجام دهد. اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي رفت و ساعتها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي شد و هيچ نمي گفت. روزي شاهزاده اي از كنار كليسا عبور كرد و پسرك را ديد كه به اين تكه سنگ خيره شده است و هيچ نمي گويد. از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حياط كليسا مي آيد و به اين تكه سنگ خيره مي شود و هيچ نمي گويد.
شاهزاده دلش براي پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جاي بيكار نشسستن و زل زدن به اين تخته سنگ، بهتر است براي خود كاري دست و پا كني و آينده خود را بسازي.»
پسرك در مقابل چشمان حيرت زده شاهزاده، مصمم و جدي به سوي او برگشت و در چشمانش خيره شد و محكم و متين پاسخ داد: «من همين الان در حال كار كردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خيره شد.
شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ يك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه اي كه هنوز هم جزو شاهكارهاي مجسمه سازي دنيا به شمار مي آيد.
نام آن پسر «ميكل آنژ» بود!
عقل کل عشقی در سرزمین اهورامزدا
آنکه شکست دشمن تنها دلیل برای توجیه هر خطا و انگیزه بقاء اوست
سر در گریبان معاش با غلامی و غمناکی
دستی با چماق و دستی با مشت یکی بر سر هم وطن و دیگری بر دهان دشمن توهمی
پیوسته در توهم شفاعت گناهان خویش توسط انسان دیگری!!!
آویخته به انسان دیگری برای هدایت خویش
مدیحه سرای یک انسان همچو یا کمتر زخویش، ثناگو و غلام یک فرقه مذهبی
این است افیون توده ها

The Buddha has not gone anywhere
You will see him everyday
In every gift you give
In every lonely person you befriend
In every homeless person you shelter
In every naked child you clothes
He is there
Whenever you experience Anatta
You will see him every day
In the tears of a child parting from his mother
In the swollen belly of refugee
In the anguish of those trapped in prison
In the death of loved one
He is there
Whenever you experience Dukkha
You will see him every day
In the budding of a tree
In the return of water fowl
In the icing of the pond
In the meaning of the snow
He is there
Whenever you see Anicca
هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
شعله روشن اين خانه تو بايد باشي
هيچكس چون تو نخواهد تابيد
چشمه جاري اين دشت تو بايد باشي
هيچكس چون تو نخواهد جوشيد
سرو آزاده اين باغ تو بايد باشي
هيچكس چون تو نخواهد روييد
باز كن پنجره صبح آمده است
در اين خانه رخوت بگشاي
باز هم منتظري؟
هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
و نمي گويد برخيز
كه صبح است، بهار آمده است
خانه خلوتتر از آن است كه ميپنداري
سايه سنگينتر از آن است كه ميپنداري
داغ، غمگينتر از آن است كه ميپنداري
باغ، غمگينتر از آن است كه ميپنداري
ريشهها ميگويند
ما تواناتر از آنيم كه ميپنداري
هيچكس جز تو نخواهد آمد
هيچ بذري بي تو
روي اين خاك نخواهد پاشيد
خرمني كوت نخواهد گرديد
هر كجا چرخي بيچرخش تو
هر كجا چرخي بيچالش و بيخواهش تو
بيتواناييِ انديشه و عزم تو نخواهد چرخيد
اسب انديشه خود را زين كن
تكسوار سحر جاده تو بايد باشي
و خدا ميداند
كه خدا ميخواهد تو «خودآ»يي باشي
بر پهنه خاك
نازنين
داس بيدسته ما
سالها خوشه نارسته بذري را بر ميچيند
كه به دست پدران ما بر خاك نريخت
كودكان فردا
خرمن كشته امروز تو را ميجويند
خواب و خاموشي امروز تو را
در حضور تاريخ، در نگاه فردا
هيچكس بر تو نخواهد بخشيد
باز هم منتظري؟
هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
و نميگويد برخيز
كه صبح است، بهار آمده است
تو بهاري آري
خويش را باور كن
شعراز: مرحوم مجتبی کاشانی
آنکه می خندد هنوز خبر هولناک را هنوز نشنیده است
نیک آگاهیم که خشم گرفتن بر بیدادگری حتی صدای مارا خشن می کند
نیک آگاهیم که نفرت داشتن از فرومایگی حتی چهره ما را زشت می کند
دریغا ما که زمین را آماده مهربانی می خواستیم کرد
خود مهربان شدن نتوانستیم
چون روزگار فرزانگی فراز آید و آدمی آدمی را یاور شود
ازما ای شمایان با گذشت به یادآرید
شعر از شاملو
روزی خواهد آمد که از مانیز یاد خواهند آورد
روزی خواهد آمد که هر کس باید پاسخ گوی انتخاب های خود باشد
دیر یا زود آن روز فراخواهد رسید
آن کس که در طلب شادی و صلح بر دیگران خشم می گیرد اولین قربانی خشم خود خواهد بود
آن کس که در طلب رسیدن به تعادل، تعادل دیگران را برهم می زند اولین قربانی کار خود خواهد بود
صلح و آرامش و شادمانی نصیب انسان نمی شود مگر آن که یقین داشته باشد دیگر راهی جز آن برای نجات خود و دیگران ندارد

